ذوالنون مصری پادشاهی را گفت:شنیده ام فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت بر رعیت دراز دستی میکند و ظلم روا میدارد. گفت:روزی سزای او بدهم گفت:بلی روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام ستده باشد. پس به زجر(آزار)و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی درویش و رعیت را چه سود دارد؟
پادشاه خجل گشت و دفع مضرت(زیان)عامل(حاکم)بفرمود در حال.
سر گرگ باید هم اول برید![]()
نه چون گوسفندان مردم درید![]()
نوشته شده توسط روزبه در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
شخصی را قرض بسیار بر آمده بود. او را به نزدیک کریمی نشان دادند. در بازار او را بازیافت که به درمی معامله می کرد و به حبه ای مکاس(چانه زدن) می کردبازگشت.
تورا که این همه گفت است و گوی بر درمی![]()
چگونه از تو توقع کند کسی کرمی![]()
خواجه دانست که به کاری آمده است .در عقب وی برفت و گفت:به چه کار آمده ای؟گفت:بدانچه آمده بودم بی فایده بود.به غلام اشارت کرد صره ای(کیسه ای)هزار دینار به وی داد.مرد را عجب آمد گفت: آن چه بود و این چه؟ گفت:آن معاملت و این مروت اهمال آن بی مزد و منت است و امهال(مهلت دادن) این دور از فتوت.
نوشته شده توسط روزبه در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
درویشی مجرد گوشهء صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت:این طایفهء خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارد.وزیر نزدیکش آمد و گفت:ای جوان مرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمت نکردی وشرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت:سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد ودیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش است گر چه رامش به فر دولت اوست
گوسفند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست
ملک را گفت درویش استوار آمد.گفت:از من تمنایی بکن. گفت:آن همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت:مرا پندی بده.گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک می رود دست به دست
نوشته شده توسط روزبه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت
عشق بی همتایم تویی عاشق بی وفایم تویی![]()
جان بی دردم تویی سوخته دل من تویی![]()
چرا کردی وفا را بی وفایی![]()
چرا کردی دلم را همچون گدایی![]()
مگر گناه دل من چه بود در این دنیا![]()
که تو آنرا کردی مملو از ریا![]()
دل من همتایی بود برای تو![]()
دل من بی وفایی نبود برای تو![]()
عشق تو با عشق من هیچ نشود
با دل دیوانهء من هیچ نشود
برو فکر دل دیوانهء من مباش![]()
دل من همین کاسه است و همین آش![]()
دل دیوانهء من اسیر دل تو شد![]()
دل دیوانهءمن سوخته دل توشد![]()
گویم به تو حرف بزرگی
گویم به تو مانند گرگی![]()
نیش دوست از نیش عقرب بدتر است![]()
پس بزن عقرب که دردش کمتر است![]()
نوشته شده توسط روزبه در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت![]()
در آن هنگامه جان خویش را سوخت![]()
همه خاکسترش را باد می برد![]()
وجودش را جهان از یاد می برد![]()
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز![]()
من آن دیوانه مرد آتش افروز![]()
من آن دیوانهء آتش پرستم![]()
در این آتش خوشم تا زنده هستم![]()
بزن آتش به عود استخوانم![]()
که بوی عشق برخیزد زجانم![]()
خوشم بااینچنین دیوانگی ها![]()
که می خندم به آن فرزاندگی ها![]()
به غیر از مردن و از یاد رفتن![]()
غباری گشتن و بر باد رفتن![]()
در این عالم سر انجامی نداریم![]()
چه فرجامی؟ که فرجامی نداریم![]()
لهیبی همچو آه تیره روزان![]()
بساز ای عشق و جانم را بسوزان![]()
بیا آتش بزن خاکسترم کن![]()
مسم در بوتهء هستی زرم کن![]()
نوشته شده توسط روزبه در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت
هوا هوای بهار است و باده بادهء ناب
به خنده خنده بنوشم جرعه جرعه شراب
در این پیاده ندانم چه ریختی پیداست
که خوش به جان هم افتاده اند آتش وآب
فرشته روی من ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب
به جام هستی ما ای شراب عشق بجوش!
به بزم سادهء ما ای چراغ ماه بتاب!
گل امید من امشب شکفته در بر من
بیا و یک نفس ای چشم سر نوشت بخواب
مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟
بیا که کام بگیریم از این جهان خراب
نوشته شده توسط روزبه در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت
قیصر
وقتی قیصر پاشنه اش را کشید دلم لرزید
وقتی قیصر به نامزدش که آتش گردان را می چرخاند نگاه میکرد دلم
لرزید
وقتی قیصر قد راست کرد که حسابش را تصفیه کند دلم لرزید
وقتی قیصر در واگن ایستاده ای که باید به راه می افتاد خندید دلم
لرزید
وقتی حبیب نگاهش با نگاه تو گره خورد باز هم دلم لرزید
وقتی سینه ام را جلو دادم وسرم را بالا گرفتم که بگویم...
باز هم دلم لرزید
نوشته شده توسط روزبه در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت
فریاد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سا یم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
آی!
با شما هستم!
این در ها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی.
سر کوهی.
دل صحرایی.
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا این داد کند
از شما خفته چند!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
نوشته شده توسط روزبه در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
عشق بی گناه![]()
دراین دنیا نکردم من گناهی ![]()
فقط کردم به چشمانت نگاهی![]()
اگر نگاه من دارد گناهی ![]()
مجازاتم کن هرگونه خواهی![]()
نوشته شده توسط روزبه در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت
کلام بی معنی
سوگند خورده ام از گفتن شعر بپرهیزم![]()
چکنم که کله کاهلم می خروشد![]()
فریادش کلامی است بی معنی![]()
ناهموطن دوستی می گفت![]()
مثل پروانه آزاد باش![]()
یادم رفت از او بپرسم که کدام یک مهمتر است![]()
پرنده ـ آزاد ـ باش![]()
که![]()
برای ماهی پرواز تعریف دیگری دارد![]()
نوشته شده توسط روزبه در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اسمم روزبه.متولد 1369سال سوم دبیرستان. کشته مرده صدای استاد شجریان. عاشق ساز تار. متنفر از گیتار. رنگ مورد علاقه هم مشکی. ورزش مورد علاقه کونگ فو پرتوآ .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY